دری بخشی از هویت ماست و پارسی کلیت آن

عصر دولتشاهی 

 

انگیزۀ اصلی این نوشته را بحثهایی می سازد که با نوشتۀ آقای رویین زیر عنوان "چرا هویت خود را در هویت دیگران بجوییم" و با عنوان دومیِ "عامیگری یا دانشپژوهی"  در انترنت به نشر رسید. جناب رویین بار بار تاکید برین داشته اند که فارسی و دری را یک زبان می دانند اما طرفدار دری نامیده شدن این زبان استند. اما ایشان با وجود تلاش های مکرر در یک مقاله و چند پیام دیگر، هرگز نتوانستند مخالفین دیدگاه خود را قانع بسازند که پافشاری بر دری خواندن زبان ما توجیه ملی، منطقی و یا علمی دارد.

با همه احترامی که به جناب رویین قایلم و ایشان سزاوارش استند، باید گفت که زبان و شیوۀ بحث و ادبیاتی که جناب شان در مقالۀ نخستین شان برای رویارویی با مخالفین قلمی شان به کار گرفته اند، هرگز با نام و شهرت و دانش ایشان همخوان نبوده است. به ویژه که یک بحث علمی را به مسایل سیاسی محض کشانده اند و به بسیار سادگی مخالفین دیدگاه خود را و پاسداران پارسی را نوکر ایران و نظام آخوندی اش شمرده اند. همچو قضاوتهای کلیشه زبیندۀ قلم رویین تصور نمی شد.

ازینرو سنگ نوشتۀ آقای رویین به شیشۀ بسیاری خورد و واکنش هایی را در انترنت، چه به گونۀ پیامها و چه به گونۀ نوشته های جداگانه، برانگیخت.

حالا اگر فرمایش جناب رویین را از نگاه سیاسی و هویتی بسنجیم یا از نگاه علمی، به هیچ رویی نمی تواند پافشاری شان را بر دری خواند زبان و چشم پوشی از فارسی بودن آن توجیه کرد. چرا که دری یک زبان است و پارسی یک هویت کلی. این هویت کلی خوشبختانه چندان قومی هم نیست بلکه بیشتر به سرزمین تعلق دارد و به همین سرزمینی که امروز بخشی ازان را افغانستان خوانده اند.

دری زبان است و پارسی یک کلیت فرهنگی و هویتی. ما تنها زبان ما را دری گفته می توانیم اما خود مان چه کسانی استیم؟ اما وقتی پارسی را نام زبان خود می پذیریم، کلیه جلوه ها و عناصر دیگر فرهنگی یی که به پارسیان متعلق است، به ما می رسد. ما پارس و پارت استیم و زبان ما پارتی یا پارسیست. پارت یا پارتیا همین خراسان است و زادگاه سلسلۀ اشکانی پارتی نیز همین خراسان و نواحی رود مرغاب است. پس وقتی زبان خود را پارسی بخوانیم هیچ ننگی نیست چرا که ما خود پارت استیم و مرکز پارتیا و یا منشاء پارتیا.

جالب آن که آقای رویین ازهمه روایاتی که در مورد زبان دری شده است، تنها این روایت را پذیرفته اند که وقتی پایتخت کیانیان از بلخ به تیسفون برده شد، زبان دری (زبان دربار کیانیان) نیز با آن به غرب ایران برده شد. جناب شان نمی گویند که آیا همین سرزمینی که کیانیان بلخی از آسیای میانه تا خلیج فارس و عراق عجم بران حکومت می رانده اند در اسناد تاریخی جهان به نام پارتیا و پرسیا شناخته می شود یا نی؟ البته که در مقاطع مختلف تاریخ بخشهای مختلف این سرزمین از پی سلسله های تشکیل دهندۀ امپراطوری های آن نام های گونه گونی یافته است اما در جمع آنرا یا پارتیا (پرشیا) گفته اند یا هم ایران.

آنچه در لغتنامۀ دهخدا در توضیح "دری" آمده است نشان می دهد که زبان فارسی دری حروف "ت" و "ث" به گونۀ مشخص نوشته می شده است. به ویژه برخی از آوا که امروز با "ت" ثبت شده است در گذشتۀ این زبان به "ث" ثبت می شده است. لغتنامه "ارتنگ مانی" را نمونه آورده است که به گونۀ "ارثنگ" مانی ثبت شده است.

کسانی که اندکترین دانش از زبان انگلیسی داشته باشند می دانند که در زبان انگلیسی "th"   به گونۀ "ث" عربی خوانده می شود. اگر در کلمۀ Parthia  نیز توجه شود تلفظ درست آن پارثیا است که می شود با "س" فارسی امروز هم نوشته شود و ازان پارسیا، پارسی و پارس ساخته می شود.

بنابران زبان پارسی زبان پارتی است. سرزمین، قوم و جایگاه ظهور پارتها خراسان است. بنا براین ما بیشتر از آنهایی که امروز در جغرافیای سیاسی یی به نام ایران جمع اند، حق و تعلق به پارس، پارسی و پارتی داریم. با کدام عقلی می شود این کلیت فرهنگی و شناسۀ اساسی و اصلی مردم و سرزمین خود را به دیگران واگذار شویم و خود در برهوت بی هویتی بنشینیم و لگدمال شویم؟

ما پارس استیم. زبان ما هم پارسی است. این هویت را می گیریم و حق خود برین هویت را با زبان خود، با فرهنگ خود و با حضور خود در پهنه و عرصه یی که خراسان و پارتیا و ایرانش می خوانده اند، تثبیت می کنیم. بدین ترتیب وقتی فرزندان ما به کتابها و اسناد تاریخی جهان رو می آورد و در آنجا پارتیا و پرسیا را می خوانند و می بیند، در می یابد که از او و از سرزمین و نیاکان او سخن گفته می شود.

وقتی شاهنامه می خوانند و دران با واژۀ ایران بر میخورند یا زنده شدن عجم با پارسی را می بینند، به خود می بالند که فردوسی از زبان آنها سخن می گوید.

دری یکی از نام های زبان است- گونۀ فصیح و درباری (دیوانی) آن. حتی در حدیثی از پیامبر اکرم گفته شده است که: فرشتگانی که عرش را برمی دارند، به فارسی دری سخن می گویند. درین حدیث دری به گونۀ صفت زبان فارسی آمده است. این حدیث در کتابی به نام  المصنف از ابن ابی شیبه آمده است که اصل حدیث چنین است:

"حدثنا معتمر بن سلیمان عن جعفر عن القاسم عن ابی امامه قال: ان الملائکه الذین یحملون العرش یتکلمون بالفارسیه الدریه.

گفتنیست که ابی ابی شیبه در سال 235 هجری قمری فوت کرده است. حتی اگر اصل حدیث را جعلی بدانیم، که من ضرورتی به آن نمی بینم، بازهم نشان می دهد که در 1200 سال پیش این زبان فارسی دری شناخته می شده است.

در هرجای دیگری از شعر شعرا که دیده شود، وقتی فارسی و دری یکجا بیاید، مطابق اصول دستوری زبان دری اول اسم و سپس صفت آورده می شود و "فارسی دری" گفته می شود نه دری فارسی...

نباید پس از نام ایران، نام پارسی را هم از ما بگیرند. بزرگترین جفایی که حکوماتهای خداندانی و قبیله گرا در افغانستان کردند، بخشیدن نام مشترک منطقه یعنی ایران به کشور همسایه بود. این حکومتها تلاش کردند به جای ایران که در ادبیات و اسناد تاریخی و ادبی ما ثبت است، واژۀ آریانا را به کار ببرند که همان تلفظ یونانی ایران است. بدین ترتیب پیوند ذهنی نسل امروزی ما را با کلمۀ ایران بریدند و امروز وقتی فرزندان ما شاهنامه می خوانند و نام ایران را می بینند تصور می کنند از آن آنها نیست و متعلق به ایران در محدودۀ مرزهای سیاسی امروز است. اینست خیانت و جفای بزرگی که به ما رفته است.

امروزه تلاش برای چشم پوشی از پارسی و چسپیدن به تنها دری نیز همان اثری را دارد که گرفتن نام ایران از ما داشت. چرا که ما را از هویت پارسی و پارتی مان محروم می کند. به ویژه که دایره المعارف نویسهای قبیله امروز تلاش دارند مذبوحانه و جاهلانه پارتها و پارتی را که هیچ شکی در پارسی بودن و یا اشتقاق پارسی ازان نیست، با دلایل احمقانه و بی پایه به پشتو پیوند دهند. پیوند پارسی و پارتی را که اظهر من الشمس انکار می کنند اما تلاش دارند ازان پرثوه بسازندو پرثوه را به پشتو پیوند بدهند، به همین دیده درایی!

جوانان ما خردمند تر ازان استند که ندانند چه می کنند و چه می گویند. آنها می دانند که هویت آنها پارسی است. برای اطمینان جناب رویین باید عرض شود که این جوانان با راه اندازی دعوای اشتراک در هویت پارسی به همان اندازه که برای سردمداران قبیله گرا و شوونیست خطرناک اند برای آخوند ها یا نشنلستهای کور ایران نیز که افتخارات فرهنگی ما را غصب کرده و آنرا تنها از آن خود می دانند خطرناک اند. پاسداران پارسی در کشور ما آزادگانی استند که با هرگونه مزدوری و بی هویتی به ستیز برخاسته اند. مزدور کسانی می شوند که هویت مغشوش دارند و یا هویت قابل افتخاری نداشته باشند. این جوانان هم هویت خود را می شناسند و هم برای تثبیت هرچه بیشتر آن تلاش می کنند.

این جوانان دُر دری را نیز آویزه گوش دل و جان خود کرده اند. اما با هشیاری تمام می دانند که قند پارسی نیز از آنهاست.

ایکاش آقای رویین در جایگاه یک دانشمند زبان و ادبیات به این پرسش ها علمی پاسخ ارائه می کردند که:

1- وجه تسمیۀ دری و فارسی چیست؟ اگر دری را زبان دربار گفته اند و از دربار برگرفته شده است، پس پارسی چیست و از کدام واژه برگرفته شده است؟

2- اگر زبان دری زبان دفتر و دیوان (دربار)  و نوشتار و کتابت است، این زبان بر مبنای کدام زبان اصلی استوار است؟  یعنی دستور (گرامر) و واژگانش را از کدام زبان گرفته است؟ آیا همۀ مردم در زمان کیانیان درباری بودند؟ زبان اهل بازار و کشتزار چه بوده است؟

3- آیا دری همان زبان نوشتاری فارسی نیست؟ مگر نگفته اند که دری زبان فصیح باشد.  وقتی حافظ می گوید:

ز شعر دلکش حافظ کسی شود آگاه

که لطف و طبع سخن گفتن دری داند

ویا:

چو عندلیب فصاحت فروشد ای حافظ

تو قدر او به سخن گفتن دری بشکن

آیا دری چیزی جز زبان فارسی فصیح و بلیغ است؟

4- آیا آنچه ما "پارسی" می گوییم همان "پارتی" نیست؟ اگر پارسی و پارتی یکی نیست، وجه تسمیۀ پارسی چیست؟

5- اگر پارتی و پارسی یکیست، پس چرا آنرا به ایران امروز بتوانیم وابسته بدانیم؟ ما خود پارت استیم و پارتی.

6- اگر دری زبانیست وابسته به محدودۀ جغرافیایی مشخص، این جغرافیا را حدود و ثغور کدام است؟

7- فرق میان زبانی که در ایران فارسی باید گفته شود و در افغانستان دری و در تاجکستان تاجیکی، درچیست؟ معیار های سنجش این فرقها کدام اند؟ آیا واژگان و دستور زبان شان متفاوت است یا لهجۀ شان؟ اگر واژگان و دستور زبان شان متفاوت است آیا این تفاوت به اندازه یی هست که بتوانیم نام جداگانه یی بر هریک آنها بگذاریم؟

8-  آیا معیارهای تفاوت زبانی یی که در مورد زبان فارسی دری به کار می بریم و برای شان نامهای جداگانه می دهیم، جنبۀ عام و جهانی دارد یا این که ویژه جداسازی زبان فارسی دری است؟ اگر همچو سنجه هایی را در مورد زبان پشتو به کار ببریم، نمی شود کم از کم پنج زبان پشتو ازان ساخته شود؟

9- چرا برای فرق گذاشتن میان پشتوی پشاور، این لانۀ دشمنان دیرین کشور و ویرانگران سرزمین ما، و پشتویی که در کشور ما صحبت می شود، دو نام اختراع نمی شود؟ چرا وقتی کسی پختو می گوید به کفر مزدوری متهم نمی شوند؟ چرا که پختو و پشتو ازهم فرق دارند. یکی فرق شان در "شین و خین" و همچنان در "گاف و ژی" است. نظام مصوتهای پختو و پشتو هم فرق دارند. چرا بازهم گفته می شود که پشتو یک زبان است؟

10- اگر معیار وانگیزۀ نشنلستی توجیهی برای نام دادن جداگانه به زبان واحد فارسی دری در سه کشور ایران و افغانستان و تاجیکستان باشد، چرا این نشنلزم در مورد زبانهای پشتو، ترکی، انگلیسی و یا عربی کار برد ندارد؟

دغدغه های جناب رویین در مورد چگونگی برخورد جمهوری اسلامی و در مجموع کارگزاران فرهنگی و سیاسی ایران در قبال کشور ما و از جمله زبان، باآنکه رگه های نیرومندی از واقعیتها  را باز می تاباند، کلی گویی هایی دران وجود دارد که ادعا های جناب شان را در سطح ادبیات ایدیولوژی زده و تبلیغاتی قرار می دهد و از بار علمی و به گفتۀ خود شان دانشپژوهانۀ آن به شدت کاسته است.

لازم آن بود که جناب رویین به جای مزدور خواندن هموطنان خویش که هیچ کدام شان حقوق مدنی کمتری از ایشان ندارند، به آنها احترام می گذاشتند و بدینسان نشان می دادند که نه تنها تاب برداشت دیدگاه های مخالف خود را دارند بلکه دگرگونه اندیشی را حق هر انسان می شمارند. مزدور خواندن که آسانترین کار است، هرکسی می تواند مخالف خود را مزدور بخواند.  مگر جناب رویین چه ثبوتی دارند که دیگران را مزدور می خوانند که آنها نتوانند عین اتهام را به ایشان وارد کنند؟

بسیاری ازهم میهنان ما با گوشت و پوست خود احساس کرده و دریافته اند که فرهنگ و زبان ما نه از سوی آخوندهای ایرانی بلکه از سوی کسانی که از تصادف بد، هموطن شان نیز استند، مورد تجاوز و غارت قرار می گیرد. تجاوز اگر از سوی آخوند ایرانی باشد یا از سوی "دافغان بچیان" تجاوز است. خط مرزی سیاسی نه ماهیت تجاوز را بدل می کند و نه از درد یا ویرانی اش می کاهد. چه تفاوت می کند که نام و هویت مولانا جلال الدین بلخی ما را ایرانی های آخوندی و پهلوی از ما بدزدند یا نام سبزوار را هموطنان افغانستانی ما. هردو تجاوز کرده اند و هردو غارتگر اند...

امروزه، مردم ما بیشتر ازان که متوجه تجاوزات بیرونی باشند، آسایش فکری شان را تجاوزاتی گرفته است که از سوی هموطنان شان به آنها وارد می شود.

جناب رویین بران اند که با تاسیس نهاد ها و بنیادهای پژوهشی و فرهنگی خود برای شناخت مستقل از هویت مردم و سرزمینی که سرنوشت پاسداری ازان را به ما سپرده است، بپردازیم. این کار اگر حالا شود که چه بهتر. همین نسلی که می خواهند پارسی را پاس بدارند، درین راه خدمتهای بزرگی کرده می توانند. در گذشته همچو فرصتی برای مردم ما میسر نگردیده بود.

آقای رویین از دانشمندان پرکار و دانشپژوهان گرانمایۀ کشور چون عبدالحی حبیبی، احمدعلی کهزاد، غلام محمد غبار و شماری دیگر یاد کرده اند. شکی نیست که این دانشمندان به ویژه علامه حبیبی کارهای بزرگی را برای شناساندن تاریخ و هویت کشور ما به سر رسانده اند.

اما مشکل ما اینست که ما هرگز کشور ملت نشده ایم و یک دیدگاه و بینش ملی که متضمن منافع کلیه باشندگان این کشور باشد تاهنوز در جامعۀ ما شکل نگرفته است. ازینرو تاکنون همه پژوهشهای تاریخی یا رسمی بوده و به فرمان دولتها یا جعل تاریخ بوده است یا کتمان حقایق تاریخی. تا جایی که، نویسنده های مستقل نیز زیر تاثیر قرائت رسمی از تاریخ به نوشتن کتاب پرداخته اند. حتی جنت مکان غلام محمد غبار، اگر چه قشر بیرونی قرائت رسمی از تاریخ را شکست، اما هرگز نتوانست قرائت دولتی از هویت این سرزمین را بشکند.

ازینرو در غیاب یک قرائت ملی و سراسری از تاریخ و منافع ملی، ما نتوانسته ایم ملت واحدی شویم تا نام کشورش خراسان یا افغانستان باشد. درین سرزمین قومی غاصب و تحمیلگر شد و قوم دیگری با همه هستی مادی و  معنوی اش قیمت وحدت ملی را ادا کرد و این روند هنوز ادامه دارد.

همین جناب حبیبی مرحوم که خداوند به خاطر آنهمه زحمتی که کشیدند و تالیفات پرشماری که کردند غریق رحمت شان کند، هرگز نخواسته اند یا گذاشته نشده اند که در تحقیقات خود برای روشن شدن تاریخ "ما" کار کنند، بلکه مصروف نوشتن تاریخ برای بخشی از ما و آنهم به قیمت تاراج، توهین و نادیده گرفتن تاریخ و هویت بخشهای دیگر جامعه بوده اند.  شما یک بار تاریخ مختصر افغانستان ازین عالیجناب را بار دیگر مرور بفرمایید تا دریابید که آیا دران چیزی جز شجره کشیدن برای پشتون هست؟ تلاش حبیبی برای تحقیق و تاریخنویسی از دیدگاه، به گفتۀ شما، "نشنلزم کور" بوده است که با تاسف دران دروغ و تهمت به جایی رسیده که ایشان در پته خزانه قوم بزرگ و شریف دیگر پشتون "غلجاییها" را که گفته می شود در اصل ترک یا تاجیک باشند، غلزوی خواند.

کوتاه سخن این که مردم ما را امروز درد سرطانی یی گرفته است که ناشی از فرهنگ تحمیل، تجاوز، ویرانگری فرهنگی، کتابسوزی، و پاکسازی قومی و زمینسوزی های انتقامجویانۀ قومیست. ازینرو مردم بیشتر ازان که متوجه امپریالزم و استعمار خارجی باشند، در دام فتنه های داخلی گیر کرده اند.

شعار پارسی را پاس بداریم، به خاطری آواز دل جوانان و پیران بسیاری شده است که آنها می دانند پارسی اند. هم زبان شان پارسی است  هم تیره و تبار شان پارسی است. آنها می دانند که پارسی و پارتی تعلقی به نژاد و خون ندارد بلکه پارتیان و پارسیان همه تبارهایی اند که در کل فرهنگ پربار پارسی و فارسی را ساخته اند. جوانان ما که از قومپرستی بیزار اند به خوبی می دانند که پارسی بودن متعلق به یک فرهنگ بزرگ و یک سرزمین بزرگ فرهنگی بودن است...

پس ما هم قند پارسی را پاس می داریم و هم با دُر دری تاج فرهنگ خود را ترصیع می کنیم. به هردو افتخار می کنیم؛ یکی را زبان خود و دیگری را کلیت فرهنگ خود به شمار می آوریم.

/ 0 نظر / 7 بازدید