دختر انگلیسی، مربی احمدضیا مسعود و باداری پشتون ها

سلام به دوستان عزیز.

خدمت شما دوستان گرامی بگویم که وقتى داستانی را در این سایت در باره فریفتن زنان غربی مرد های کشور های دیگر را دیدم کاملا باور کردم.

تمام کشورهای غربى برای بدست اوردن پول- قدرت- شهرت- مال دنیا- حاکمیت بر مسلمانان و حتى کل جهان- و هر جیزى دیکرى که فکرش را بکنید- دست به هر جنایت و اعمال شیطانى مى زنند. که در راس انها فرانسه- روسیه- اسراییل- المان- امریکا- و انگلیس که رییس تمام شیطانها مى باشد، هستند.

حالا اجازه بدهید که داستانى واقعى و تجربه شخصى خود را برایتان بگویم. و ان این است که من تاکسی درایور هستم و در شهر لندن کار مى کنم.

در شب کریسمس گذشته که تقریبا می شود یک ماه گذشته، من دو دختر مست مست را از یک خانه اى سوار کردم و انها به دو جای مختلف مى رفتند.

در میان راه انها از کارشان تعریف مى کردند و با همدیگر قصه مى کردند.

من کوش مى کردم که انها جه مى گویند. انها در باره اى کارشان و دیگر
دوستانشان که در کارشان اشنا شده اند مى گفتند، و این که چگونه اشنا شدند.
انها به یکدیگر مى گفتند که جه کارهایى برایى م. اى.۶ انجام مى دهند.

بله دوستان م.اى.۶ سازمان اطلاعات خارجى و جاسوسى انگلستان مى باشد و چون انها مست بودند در حضور من هم  از کارشان مى گفتند.

خلاصه دختر اولى به خانه اش رسید و از موتر بیاده شد و در وقت خداحافظى هم به یکدیگر گفتند که دیدار اینده انها در محلى در نیو یورک خواهد بود.

خلاصه این که او رفت من هم دختر دومى را به خانه اش مى بردم که ان دختر ناگهان در میان راه از من برسید که من کجایى هستم؟ من هم به او گفتم که من از افغانستان هستم و او که متعجب شده بود ناکهان با من فأرسى صحبت کرد و أحوال مرا پرسید و من هم متعجب شدم و از او برسیدم که فأرسى را از کجا یاد کرفته است؟ و او هم در جواب گفت که او در افغانستان  بوده است و برایى م. اى.۶ کار کرده است.

او مست بود و تمام حرفهایى دل خود را به من مى گفت. نام  اوانا بود. به او گفتم که در افغانستان جه کار کردى؟ انا به من گفت که در اوایل کارهایى ادارى مى کردم و گاهى وقتها به خاطر کارم مجبور بودم به هر شهرى بروم.

من به مزار و هرات و و بامیان و قندهار و هلمند رفته ام، من بز کشى را دوست دارم و یکى از دوستان من هم در حال ساختن فیلمى از بز کشى است.

او ادامه داد : در اواخر من توسط یکى از دوستانم به احمد ضیا مسعود معرفى شدم تا به او زبان انگلیسى یاد بدهم.

من در کابل در مرادخانى اقامت داشتم. احمد ضیا مسعود خیلى مرد خوبى است. انگلیسى را خوب از من یاد مى گرفت. اما کار أصلى من این بود که از او اطلاعات بدست بیاورم.

کم کم به خانه اى انا نزدیک مى شدیم و من از او برسیدم که ایا تو با احمد ضیا مسعود همخوابى کردى؟ انا به من کفت در کار من هر کارى مجاز است و ما مجبور هستیم به هر کارى دست بزنیم.

به او کفتم شما در افغانستان به دنبال جه هستید؟ انا گفت تنها افغانستان نیست ما کل جهان را و خصوصا کشورهایى اسلامى را مى خواهیم در کنترل خود داشته باشیم و طورى که ما خواهیم انها را به حرکت بیاوریم و استعمار کنیم و این است قانون این دنیا و ما به ان عمل مى کنیم.

ما در افغانستان مشکل زیادى نداریم جون در افغانستان پشتونها است و انها از سیاست هیج جیز نمى دانند.

به او گفتم منظورت جیست؟ انا به من گفت تا احمق در جهان است مفلس در نمى ماند. ما مفلس هستیم و این دنیا پر از احمق است. ما از احمق ها استفاده مى کنیم تا جیب خود را پر کنیم و در افغانستان هم ما از پشتونها استفاده کرده ایم و خواهیم  کرد.

ما انها را در افغانستان در قدرت اورده ایم و تا وقتى هم که لازم باشد انها را در حکومت و قدرت خواهیم کذاشت.

انا مست بود و هر جیزى به من مى گفت. ما به خانه اى او رسیدیم و همجنان که او مى خندید او به من گفت که بیا با هم برویم ، من امشب تنها هستم.

من هم به او گفتم که من مسلمان هستم و این کار را نمى توانم. برو و مرا هم ببخش.

او را پیاده کردم و اما خیلى از حرفهایى او عصبانى بودم و این است داستان ما و مملکت ما وحالا خودتان قضاوت کنید که جقدر ما بدبخت هستیم.

فرستنده: الحاج میرزا قربان محمد

داستان از الحاج میرزا قربان محمد

/ 4 نظر / 8 بازدید
جانان

سلام حاجی قربان محمد ما و شما بدبخت نی به گفته ای آن دختر احمق هستیم

پریسا

بدو که آپدیت کردم هوارتا. یادت نره بیای[قلب]

Mehdi

سلام,وبلاگ قشنگی داری خوشم اومد. اگه به بازی علاقه داری به من هم سر بزن

پریسا

بازم سلام,خواهش میکنم شما بیاید منم هم سر می زنم به تون. راستی وبلاگت هم خیلی قشنگه